هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰·۲ ساعت پیشرستم اینبار سهراب را نکشتکمی از فردوسی دلخور هستم و می خواهم با اجازه خودم سهراب را از مرگ نجات بدهم مگر فردوسی نویسنده نبود ؟ خوب من هم نویسنده هستم چرا باید در دا…
محمدجواد·۳ ساعت پیشآرتامنه، فرزند هخامنشی بخش ۱سلام یک مجموعه داستان جدید را شروع کردم که امیدوارم ازش خوشتون بیاد داستان جالبی داره. خاطرات یک سرباز هخامنشی به نام آرتامنه. آرتامنه
MELVEN·۳ ساعت پیشآخرین صندلی کنار پنجرههر روز ساعت پنج عصر، اتوبوس خط آخر میایستاد کنار همان ایستگاه قدیمی.و هر روز، فقط یک صندلی خالی میماند: صندلی کنار پنجره.هیچکس نمینشست…
بیتا حسینی نژاد·۵ ساعت پیشچیزی به کاهوها بگو. (فصل آخر)فصل سوم — پنجشنبه و جمعهپنجشنبه صبح مزرعه ساکتتر از معمول است، نه از جنس آرامش، از جنس مکثِ کسی که نمیداند بعدش باید چه بکند، انگار خود…
parsax x·۷ ساعت پیشروح گمشده در غروب 🌑✨پسر دلشکسته هر صبح با طلوع آفتاب دل به کوه میزد. آفتاب تازه از پشت قلهها بالا میآمد، نورش مثل نخی باریک از لابهلای شاخههای کاج میریخ…
محمود فروزبخش·۸ ساعت پیشطاووس زخمیِ مسجد جامع، نماد شهری که هنوز زنده استمصطفی حیدری در آئین رونمایی از کتاب بالهای زخمی طاووس در کتابخانه مرکزی اصفهان اظهار کرد: کتاب بالهای زخمی طاووس درباره نوجوانی ۱۴ ساله ا…
Maryam Shaker·۹ ساعت پیشپارت ۲ – دفترچهی رازهاخانهی قدیمی با درهای نیمهبسته و چراغی که هر لحظه خاموش و روشن میشد، حس رازآلودی داشت.نیما گفت:«تو هم مثل من میخوای حقیقت رو بدونی؟»سارا…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۱۰ ساعت پیش314. برفسه شنبه بود و حسین و حمید نوبت صبح کلاس داشتند و بعد از مدرسه یک راست رفتند شهر، تا به خانه هایشان برگردند. ولی من نوبت عصر کلاس داشتم و تا…
شاهرخ خیرخواهدر،نویسنده رمان مقاله ،وآرایه های ادبی·۱۳ ساعت پیشداستان کوتاه_دیرفصل شالیزار بود و هر سال پدربزرگم آدمهای خاص خودش رو برای کار جمع میکرد. یکی از اونها حسن بود؛ پیر و فرتوت، ترشرو و بداخلاق. فکر کنم او…